![]() |
|

مهر ماه سال 1382 بود که به "دانشگاه هنر اصفهان" وارد شدم. من با آرمانهایی متعالی آمده بودم. رشته تحصیلی ام "مرمت و احیای بناها و بافتهای تاریخی" بود و برای قبولی در آن، رنج زیادی کشیده بودم. پیش از آن، توانسته بودم تحصیلاتم را در مقطع کارشناسی عمران به پایان برم. من با محیط جدیدی روبرو شدم، محیطی که خاص هنرمندان بود و بسیار متفاوت از دانشکده فنی.
اکنون که مینگارم، دو سال از آن زمان گذشته است. زمان ماندن من در محیط "دانشگاه هنر اصفهان" به سرعت رو به پایان میرود و این دو سال، به دست خاطرات و یادها سپرده میشود. در این دو سال، این فرصت را یافتم تا کارهای نیکی را سرافرازانه به انجام رسانم. ولی کارهایی نیز انجام داده ام که در برابر آنها، از شرم نمیتوانم سرم را بالا بگیرم.
چه نیک و چه بد ... اکنون تنها از یادهای خوش، سخن میرانم. پاسخ زشت کاریها و ناسپاسی های خود را نیز بی شک همانگونه که در این دنیا پس خواهم داد، در جهان دیگر نیز در پیشگاه داد پروردگارم پس خواهم داد و ... این باشد تا روز رستاخیز!
تقریبا همان ماههای نخست ورودم به "دانشگاه هنر اصفهان" بود که در پی آن برآمدم تا سایتی را برای معرفی آثار هنری و پژوهشی دوستانم، در اینترنت راه اندازی کنم. این هدف متعالی را با تمام دشواریهایش و گرفتاری و مشغله درسی پیش بردم.
اکنون که زمان رفتنم نزدیک و نزدیکتر میگردد، برای آخرین بار این سایت را به روز میکنم و این امید را دارم که میزبان اینترنتی این سایت، این صفحات را سالها در این نشانی حفظ کند. و برایم خوشایند خواهد بود که این سایت برای سالها، حتی پس از اینکه سرای سپنج را رها نمودم، برجای ماند؛ تا شاید دوستانم و آنانکه از این سایت بازدید میکنند، نامم را به نیکی برند.
خوابگاهی که زمانی طولانی از این دو سال زندگی خود را در آن سپری کرده ام، "جماله" نام دارد؛ در محله ای به همین نام در خیابان "عبدالرزاق" در انتهای کوچه ای که مسجد تاریخی "حاج محمد جعفر" در آن واقع شده است. این همان مسجدی ست که در ایام جنگ، در پی حملات هوایی متجاوزان بعثی، به شدت ویران شده بود و تقریبا از نو بازسازی شده است.
من در واحد 4 بودم، واحدی که در سال اول، پر جمعیت ترین واحد خوابگاه ها بود. یادم است که در روزهای سه شنبه و چهارشنبه که تقریبا همه بچه ها کلاس داشتند، جمعیت واحد ما به 12-11 نفر میرسید. در این واحد بود که بسیاری از خاطرات زیبایم شکل گرفت: از گیتار زدنهای "محسن بافنده" تا خواندن ها و خوشنویسی های "فرهاد خسروی"؛ از "مهدی رازانی" و دلبستگی اش به مطالعه تاریخ، تا شادیهای "سیاوش آخوندی" و نوار "هتل کالیفرنیا" و قضیه باجناق و کره و مربا!؛ از نوار "انیگما" که "محمد ژولیده" میگذاشت و سحرهای ماه رمضان که بچه ها را برای سحری خوردن بیدار میکرد، تا "بابک حجتی" با علاقه اش به عکاسی و فیلمسازی و البته ظرف نشستن هایش! ... از "محمد جواد نجفیان" و دوستان همکلاسم "فرهاد" و "کیوان" و "محمد" که هفته ای دو روز بیشتر در واحد نبودند.
من همه اینها را در یاد دارم و هنوز زمانی که شبهای تنهایی میآید، این یادها از گوشه ذهنم به قلبم سرازیر میشوند و مرا با خود همراه میبرند.
من، شب یلدای سال 82 را بخوبی در یاد میآورم، زمانی که به سنت ایرانی، تا سپیده دم، شب زنده داری کردیم و انارهایی که "فرهاد خسروی" دون میکرد. من زمانهایی را که "محسن" گیتار خود را _که آنرا "هوشنگ" مینامید_ مینواخت و همگی همراه با نوای خوش گیتار میخواندیم، در یاد دارم... و همه شب زنده داریهای ایام امتحانات، و غروبهای سرد زمستانی "سی و سه پل" با مرغان مهاجری که خود را از سرما جمع کرده بودند، و برف زیبای زمستان سال 83 ، و مراسم خاص ایام شهادت "سیدالشهداء" در بازارچه و ... همه اینها در ذهنم بخوبی برجای مانده است.
شاید که تمام این یادهای خوش و دوستیهای زیبا بود، که مرا به این واداشت تا بخواهم دیگران را هم در آن شریک سازم. در این صفحه، نواها و نماهایی از تمام یادهایی که در بالا برشمردم، جای داده ام. برشمردن نیکیها، اگر نتواند مرا به سوی رستگاری برد، حداقل از نزدیک شدن به مردابی که میدانم روی دیگر سکه سرای سپنج است، باز میدارد. ایدون باد!
یاغش کاظمی - شهریور ماه 1384 - رامسر

