![]() |
|
موجودی انسان نما و مسخ شده. این نخستین نقاشی "سیمین اینانلو" بود که دیدم. به او گفتم که شبیه کارهای "سالوادور دالی" است؛ و پرسیدم که چطور یک دختر جوان، میتواند چنین موجود وحشتناکی را در ذهن بیاورد؟ در پاسخ گفت که این نماد زشتی و دیو خویی برخی آدمهاست. دوباره نقاشی را نگاه کردم و دیدم که راست میگوید. این عضلات لاغر و دگرگون شده، این انگشتان ناهنجار که شبیه به چنگال درندگان است، و چهره ای که زشتی و پریشانی دیو خویان بگونه ای اسفبار در آن به نمایش درآمده، همگی انسانی دگرگون شده را نشان میدهند. انسانی که هرچند دیدنش چندش آور و دردناک است، ولی به همان اندازه جای دلسوزی دارد.
اینجا چه جایی است و اینان کیستند؟ غاری را ماند که نهری در آن روان است. دو تن، سرخوشانه در کنار هم اند و نفر سوم پشت به آنان، دست بر آب نهر آغشته. این نفر سوم در چه رویایی است؟ ظاهرا از جنس آندوی دیگر است، پس چرا در سرخوشی آنان شریک نیست؟ از نهر چه میخواهد و از آندو؟ ... در بیرون غار، درختی دیده میشود و شاید آن درخت به دور از برزخ، و در پرتو روشنی، در جایگاهی امن تر غنوده است!
اینجا دوزخ است. جهنم است. کیلومترها دور از خنکای دلپذیر بامدادان و سرخوشی مهرورزان. اینجا حکایت آتش است و دوزخیانی که خون از چشمها و دهانشان روان است و ابلیسی که در سرزمین دلپذیر جاودانه اش خدایی کند ...
