Free Web Hosting | free host | Free Web Space | BlueHost Review

 

باران - کوچه - مرگ

به قلم: رضا هاشمی - رشته صنايع دستی

 

هرچه اصرار کرد که بلند شود، به خرجش نرفت. ديگر کم کم داشت حوصله اش سر می رفت. هميشه به حرفش گوش می کرد. اين اولين بار بود که اصلا توجهی به او نمی کرد و فقط خيره شده بود به نقطه ای. کوچه خلوت بود. نم نم باران هم شروع شده بود. چندبار با خود فکر کرد بهتر است او را همين جا رها کند و برود ولی باز دلش نيامد. به ياد آورد روزها و شب هايی را که با هم از اين کوچه ها گذشته بودند. آن روزها که کودکان زير نور خورشيد با نشاط و سرحال، بالا و پايين می پريدند و جست و خيز می کردند. بارها دلش خواسته بود که جای آنها باشد. وقتی خيره به آنها با هم از کوچه ها عبور می کردند، کودکان لحظه ای با تعجب بدانها می نگريستند و بعد در جواب لبخندشان، لبخند می زدند و گاهی هم دست تکان می دادند. به ياد آورد شبهايی را که زير نور ماه از اين کوچه گذشته بودند؛ آنهم نه يک بار بلکه ده ها بار و هميشه به در خانه ی دختری می نگريستند که لبخند مليح اش دل از آنان ربوده بود. 

دستی به سرش کشيد و موهايش را آرام نوازش کرد و بازهم با چشمانی ملتمس از او خواست که برخيزد تا بروند. نگاهی به سرتاسر کوچه انداخت. کسی در کوچه نبود. ولی اگر ناگهان کسی سر می رسيد و آنها را مقابل در خانه ی آن دختر می ديد ...

کم کم احساس کرد که ديگر نمی تواند بماند. آرامشی غريب در خود يافت. آرامشی توأم با سبکی که لحظه به لحظه بيشتر می شد. هرچه سعی کرد خود را محکم نگه دارد، نتوانست. جريانی سيال به آرامی آنها را از هم جدا می کرد. ناگزير به راه افتاد و برای آخرين بار نگاهی به او کرد. هنوز آنجا روبروی خانه ی دخترک نشسته بود. آرام و بی حرکت؛ حتی نفس هم نمی کشيد. چند نفری از ته کوچه نزديک می شدند. کودکی از در خانه ای بيرون جست؛ شاد و خندان. برای کودک دست تکان داد و مثل هميشه لبخند زد، ولی کودک اصلا توجهی به او نکرد. همچنان که سبک و آرام، بالا می رفت، ديد که ازدحامی از جمعيت به دورش حلقه زده اند و بعد او را به سمتی می بردند ... و باران تندتر شده بود.

 

 

Home

سايت شخصی ياغش