به قلم: حسن يزدانپناه
- رشته فرش
- مردن به نوشتن وادارت می کند و زندگی به گريستن.
۱ ـ شب جمعه و غربت هميشگی اش - خوابگاه بود و بهتی مانده از يک خبر: که « طبيعت غريده » که « يک شهر گم شده » که « خشتهای قلعه شکسته اند ». شب جمعه و غربت هميشگی اش و بازهم خوابگاه بود و تمايلی ناخواسته به شمع که از فرار مردگان حرف می زد. نگاه ها بغض دارد - تداعی می شود همه درختهای نخل در ابعاد ورقهای کاهی. حال ما مانده ايم و يک غم.
جمعه شب، ساعت ۸ يا ۹. گفته هايی به ما حکم می کند که بم لرزيده و مرده ها سرازيرند. واحد ۳ جماله « خوابگاه پسران » تب می کند از تداعی مرده ها- و نا اميدی ست ... ولی کسی گفت « اگر کوهها لرزيد تو را استواری بايد » فکرها جمع می شود که چه کنيم تا از فرسنگ ها دورتر در شهر لرزيده باشيم. پيوند خونی ما را به اين گستره می کشاند که اگر خون بدهيم برای رگهايی که احتمال زنده ماندنشان را طلب می کنند، در آنجا خواهيم بود. ساعت يک شب: الو! -الو! هلال احمر؟ - بفرمائيد! ما الان خون بدهيم! - فردا صبح ساعت ۹ بياييد. / مکالمه تمام.
باز دستمان خالی می ماند که ما کجاييم و گريه های ويرانه ها کجا. حسی می گويد به دست های خالی مان نگاه نکن که ماييم و هزار گزاره! « صندوق، برای کمک به شهر گمشده ». و اين می شود که جمعه شب خودش را به گريه ای خلاصه می کند که می توانيم، هرچند که دوريم. صندوق می سازيم، پول جمع می کنيم و محبت می فرستيم.
کارها سامان می گيرد و ايده ها فوران. ـ طراحی بروشور برای اهداء خون. - و برگی ديگر از « خطاب به پروانه ها ».
... جمعه شب، ساعت ۸ يا ۹. گفته هايی به ما حکم می کند که بم لرزيده. ولی قلب های ما بيکار نيست.
۲ ـ حالا شنبه است. چهره هايی ماليخوليايی به راه می افتند، در توهم صداهايی هستند که از آوارها برمی خيزد. و پياده رو با آنهاست. دانشگاه سلام می کند و چهره ها بی پاسخ، فقط در اين فکرند که پياده روهای امروز گريه کرده اند با حسی از نقاشی. کار آسان می شود. نقاشی + پياده رو و فکرهای ديشب.
۳ ـ يکشنبه است. ـ دروازه دولت ـ نمايشگاه خيابانی از شهری گمشده. مجله هايی از سر درد به زير باران رها می شوند. رهگذر نگاه می کند و آوار، شانه هايش را می لرزاند در امتداد نقش گرفته ی کاغذها.
۴ ـ روز بعد که نگاه ها بغض می کند از خشت های شکسته قلعه، رواقهای يک پل و بوی رود ... و به کاغذهای پهن می دهد، طرح هايی قرمز و چهره هايی که آواره اند.
۵ ـ مردن به نوشتن وادارت می کند و زندگی به گريستن. و امروز هم که گريه از روی پل سرازير است، نقش های داغديده و کاغذهای کاهی هنوز استمرار دارند و نخل های تنها مانده، خواب کوچه ها را زجه می زنند.
_________________________________________
گزارشی از نمايشگاه خيابانی دانشجويان دانشگاه هنر اصفهان
به نفع زلزله زدگان بم

به گزارش مهدی رازانی ـ رشته مرمت
آثار تاريخی
شب، سکوت، کوير صبح، بم، زلزله!!!!
فاجعه ی بم ... آن زلزله، قلب ايرانيان را لرزاند. اما ديگر اتفاق افتاده بود ... برنامه ی رفتن به بم از سوی دانشگاه، ملغی اعلام شد و آنچه ما می توانستيم بکنيم جهت کمک به مردم زير آوار، برپايی نمايشگاه خيابانی و استفاده از هنر بچه ها بود.
بايد به فکر مکان برپايی نمايشگاه می بوديم. شهرداری دستمان را باز گذاشت. هيچ جايی بهتر از « دروازه دولت » و «سی و سه پل» نبود. برنامه شروع شد: يکشنبه
7 دی ماه 82 در خيابان سپه « مسير منتهی به دروازه دولت » ـ سه شنبه، چهارشنبه و پنجشنبه « نهم، دهم و يازدهم دی ماه » بر روی سی و سه پل. کار و کار. شب و صبح. خطاطی، نقاشی، طراحی، موسيقی و درخواست کمک از مردم. مردم سخاوتمند، که بايد تلنگری بخورند.
بم = عشق های گمشده در ميان لرزشی کوتاه اما پر درد.
در طی چهار روز برگزاری
"نمايشگاه کمک به زلزله زدگان بم" از سوی "دانشگاه هنر اصفهان" و تلاش چهل-پنجاه نفر آدم متعهد، مبلغی در حدود سه ميليون تومان، جمع آوری شد که طی جلسه ای در تاريخ
18 دی ماه 82 تصميم بر اين گرفته شد که اين مبلغ صرف مخارج مجروحين زلزله که در بيمارستان های اصفهان بستری اند شود.
دوباره ساخته شود بم! پاينده باد ايران!
از ياد داشت های
مردم در نمایشگاه:
* ديگر ديواری برای يادگاری نوشتن نيست ـ ديگر کوچه ای برای ناشيانه دويدن نيست.
* بی تو امشب به ويرانه ها نظر خواهم کرد بی تو امشب ناله تا وقت سحر خواهم کرد
بی تو امشب گريه ها خواهم نمود بی تو امشب بين اشک خواهم غنود
* بم = حالا يعنی سکوت غمبار. فاجعه ای برای
2200 سال تمدن.




