![]() |
|
مسافر زیبا، بودن با تو را دوست میدارم ...
من عشق تو را همچون با ارزش ترین گوهر، همچون زیباترین خاطره، در یاد دارم.
من، صافی و پاکی و سادگی و زیبایی و شادی تو را، همچون ذات زندگی و انگیزه حیات، در گوشه قلب تلخ و بی ارزش ام پاس میدارم ...
تا ... گذشتن. تا زمانی که بگذرم.

به قلم: مسافر
... و خدايي كه در اين نزديكي است.
…مثل او كه رفت، كسی نيست تا با او در گندم زار خاطرات قدم زنم، تا هر صبح چشمانم را به اميد نگاه به كوچه باغ سبز نگاهش باز كنم. مثل او كه رفت، كسي نيست كه باران را از پشت پنجره شب بنگرد و به تفسير بنشيند شعر هميشگي باز باران را. مثل او كه رفت، كسي نيست كه مهتاب را مهمان كند به آسمان تنهايي مان، تا با نوري از جنس نقره ايش به نوازش گل هاي شقايق بنشينيم تا شب هاي دلتنگي را در غم نمناك پاييزي با اميد بودنش به صبح بنشينيم. مثل او كه رفت، كسي نيست كه نزدش اعتراف كنيم تمامي بغض هاي دو صد سال مانده خويش را. تا آرزوهاي بزرگ دنياي كوچكم را برايش به تصویر بكشانم. مثل او كه رفت، كسي ديگر بوي آشنايي نمي دهد. او هميشه مضطرب تمام شدن فصل آشنايي اش بود و حجم سفر را به وسعت تمامي تبسم هاي معصوم دختركي آرام و حزين مي دانست و خوب مي دانست سهم هر كدام از ما چقدر محبت و چه اندازه عشق است. مثل او كه رفت، شايد كسي ديگر عبور نكند از جاده دراز و وهم انگيز زندگي غبار گرفته مان. مثل او كه رفت، كسي ديگر نخواهد آمد تا پژواك صداي نازكش، نوازشي باشد براي بال هاي پرواز يك پرستوي بازمانده از سفر. مثل او كه رفت كسي ديگر طلوع نخواهد كرد در سرزمين باورهامان. او رفت و ما را در هراس تنهايي هامان واگذاشت. كاش اي كاش مي شد تمام اين ها خوابي باشد در چشم هاي پر بهانه ي يك كودك خواب زده در يك ظهر پر حرارت تابستان! افسوس و صد افسوس كه اين بيداري است كه چراغ به دست بر ديدگان مان جريان دارد! و اين صداي پاي رفتنش است كه در حال محو گشتن مي باشد از خاطره پر دردمان، و اين طنين آواي مرگ است كه مدام فرياد مي زند:
آری او رفت ...
