![]() |
![]() |

![]()
![]()

زمانی که خورشيد از فراز کوه البرز سر برميآورد، از آنجا بر همه خانمانهای ايرانی می نگرد؛ آنجا که رزم آوران سپاهيان بسيار بسيج کنند، آنجا که رودهای پهناور و خروشان هست ...
زمانی که خورشيد، فروغ بيافشاند، صدها و هزارها ايزد مينوی برخيزند و فر و شکوه بر ايران فرو فرستند. (1)
روز بيست و نهم ارديبهشت ماه از سال 1384 خورشيدی؛ روز بيست و نهم از ماه "اشا وهيشتا" (2) ؛ از ماه "راستی و درستی" ...
ما در "سپاهان" بوديم؛ در "اصفهان". شهری که "اسپ سواران" و "سپاهيان" در آن غريو "ای ايران" سر می دادند. ما در آنجا بوديم؛ من و دوستانم ...
سخن از برگزاری بزرگداشتی برای "حکيم فردوسی" بود. سخن از بزرگداشت نام مردی بود که عاشق بود بر "ايران" و "ايرانی". سخن از "پژوهنده روزگار نخست" بود ...
ولی برای تو، برگزاری اين همايش، عمل کردن به وعده ای بود که به دوستانت داده بودی: پيشتر، زمانی که برای برگزيدن اعضای "کانون شعر و ادب دانشگاه هنر اصفهان" ، وعده دادی که ياد فردوسی را در پی انتخاب شدن، گرامی خواهی داشت ... به تو رأی دادند ... و تو در روز 29 ام از ماه "راستی" به اعتماد آنان پاسخ گفتی.
همه چيز راحت نبود. تو می خواستی که "دکتر کزازی" که "اسطوره شناس" و "شاهنامه پژوه" و استادی بزرگوار بود بيايد و می خواستی که "مرشد ترابی" بيايد که "نقالی" توانا بود و تو او را از نوجوانی در ياد داشتی.
تو به "تهران" رفتی؛ به دانشکده ادبيات دانشگاه علامه طباطبايی؛ جايی که سراغ از "دکتر مير جلال الدين کزازی" گرفتی و ... سپس به "شهر ری" رفتی؛ آنجا که در قهوه خانه ای دوستی تو با "مرشد ولی الله ترابی" شد.
و آنها پذيرفتند که به اصفهان بیآيند ...
تو برای دانشگاه، طرح خود را بطور کامل ارائه داده بودی. "دانشگاه هنر اصفهان" ياری ات داد، زمانی که تو را مصمم ديد. "دکتر مسجدی" ، مدير "موزه هنرهای معاصر اصفهان" نيز که مهر "فردوسی" و "شاهنامه" را در دل داشت، تو را ياری رساند؛ او وعده داد که نيمی از هزينه ها را بپردازد و مکان زيبای موزه را که بنايی از عهد "صفوی" بود، در روز همايش در اختيار تو نهد ... و چنين کرد.
ولی تو تنها نمی توانستی از عهده کارها برآيی ... دوستانت به ياری ات آمدند:
"حامد یونسی" که سرپرست "کانون موسيقی" بود، از ابتدا سخن از موسيقی پر شکوه "بيژن و منيژه" راند و وعده داد که به ياری دوستانش در اصفهان و تهران که همه نوازندگانی چيره دست بودند، قطعاتی از اثر زيبای استاد "حسين دهلوی" را اجرا نمايند ... و چنين کرد.
"سارنگ سخا" و "حسن یزدانپناه" که پيش از تو در کانونهای دانشجويی دانشگاه حضور داشتند، تو را ياری دادند تا کارها منظم به پيش رود.
"بهشاد حسینی" يک تيزر زيبا برای همايش ساخت که متأسفانه نشد به نمایش درآید.
"حميد قاسم" با هنرمندی و سخاوت، طراحی پوستر و دعوتنامه ها را بر عهده گرفت ... و به خوبی اينکار را به انجام رساند.
"پرهام باقری" ولی حکايت ديگری داشت. ديدن او همواره تو را به گذشته می برد: زمانی که به سن او بودی و همچون او شيفته ايران بزرگ. به او طراحی دکور همايش را واگذاردی ... و او دکور را بر پايه يک مينياتور کهن از "شاهنامه" به زيبايی اجرا نمود.
با "مصطفی حسن زاده" نيز صحبت کردی تا مجری برنامه شود، چون او را در اينکار توانا می يافتی ... و چنين بود.
تو از نوجوانی، دلبسته "داستان سياوش" بودی؛ پس به شور آمدی زمانی که "رضا هاشمی" و "حامد سکوتی" از "کانون تئاتر" به تو وعده دادند که "داستان سياوش" را بر روی صحنه آورند ... هرچند که در روز همايش، زحمات آنان ديده نشد و بدلیل فشردگی برنامه ها و کمی زمان، اين نمايش پرشکوه اجرا نشد ... ولی آنان و گروه بازيگرانشان با این تلاش، بار دیگر والامنشی ایرانی را در یادها آوردند.
شمار دوستانی که یاری کردند، بسیار زیاد بود ... ما سخن از "ايران" می گفتيم؛ سخن از مهر به سرزمينمان؛ و تو دريافتی که تنها نيستی ...
در روز بيست و نهم از ماه "راستی" در ساعت 6 از گاه پسين، صدها نفر از ايرانيان به موزه هنرهای معاصر اصفهان آمدند؛ صدها نفر از هنرمندان سپاهانی و نژادگان.
"دکتر کزازی" از هنر سخنوری "فردوسی" گفت و "مرشد ترابی" اجرايی ويژه و درخشان از "سهراب کشان" داشت.
تو نيز از "فردوسی" سخن گفتی و از دوستانت که بی مزد ياری ات دادند ...
سپس "ارکستر بزرگ موسيقی ملی اصفهان" نخستين اجرای درخشان خود را با قطعاتی از "بيژن و منيژه" استاد "دهلوی" و "بندباز" استاد "وزيری" در زمانی که گاه شب آمده بود و خنکای دلپذير آن، به نمايش گذارد.
تو به جمعيت نگاه می کردی؛ به زنان و مردان؛ به دختران و پسران جوان. چهره های آشنای بسيار می ديدی از استادان ات در دانشگاه، از دوستانت، از هنرمندان و فرهيختگان اصفهان ... آنان لبخند بر لب داشتند؛ آنان شاد بودند و تو از شادی آنان، خشنود.
و برنامه به خوبی به پایان رسید ...
زمان زيادی در تنهايی قدم زدی و وقتی که به خوابگاه بازگشتی، نيمه شب بود و می دانستی از فروهرهای نيک در گاه "اوشيهن" (3) که نزديک بود.
در خوابگاه سکوت بود ... ولی همه بيدار بودند. "بابک" و "محمد" وقتی که آمدی، به تو خسته نباشيد گفتند.
خستگی همه بدنت را فرا گرفته بود؛ ولی پیش از آنکه خواب چیره شود، با شادی میاندیشیدی که برای مهر به میهنت کوشیدی و ... مباد زمانی که شعله این مهر خاموش گردد!
_______________________________________________
1- بر پایه قطعه ای از "اوستا" در "مهریشت": نخستین ایزد مینوی که پیش از دمیدن خورشید جاودانه تیز اسب، بر فراز کوه البرز برآید .. از آنجاست که آن مهر بسیار توانا بر همه خانمانهای ایرانی بنگرد. آنجا که شهریاران دلیر، رزم آوران بسیار بسیج کنند .. آنجا که دریاهای ژرف و پهناور هست. (اوستا - گزارش "جلیل دوستخواه")
2- "اشا وهیشتا" Asha Vahishta نامی پهلوی ست که اکنون در فارسی، آنرا "اردیبهشت" گوییم. جزء اول آن "اشا" به معنی "راستی " و جزء دوم "وهیشت" به معنی "بهتر" ؛ رویهمرفته میشود "بهترین راستی و درستی" . "اشا وهیشتا" از صفات "اهورا مزدا" است. (اخلاق ایران باستان - نوشته "دینشاه ایرانی")
3- "اوشیهن" یا "اوشهین"، به زمانی از نیمشب تا برآمدن خورشید، گفته میشود. "اوشه" به معنی "سپیده دم" است. "اوشهین" همینگونه نام فرشته ای ست که نگهبانی این هنگام با اوست. (خرده اوستا - تفسیر "ابراهیم پورداود")
بيژن در شاهنامه - به قلم دکتر جلال خالقی مطلق
ارکستر
اصفهان با بيژن و منيژه زاده شد. (خبر روزنامه شرق)
![]()