Free Web Hosting | free host | Free Web Space | BlueHost Review




HostCraze.com - An independent review of the top rated web hosts

Free Background Images

شب امتحان

به قلم: فواد عليجانی (رشته صنايع دستی)

بالاخره سوار اتوبوس شدم. کت و شلوارم را بالا گذاشتم. چکه های عرق روی صورت و گردنم قدم می زدند. مثل همیشه کنار پنجره نشسته بودم و بیرون رو دید می زدم. نگاهم متوجه چند نفری که روی نیمکت انتظار اتوبوس نشسته بودند، جمع شد. اتوبوس ما دیگر باید حرکت می کرد. پسری روی سکوی نیمکت قدم می زد و با دختری که نشسته بود، صحبت می کرد. هرچند صباحی هم تکانی به دختر می داد. پسر شلوار لی سیاهی به تن کرده بود و صورتی ساده با عینکی کوچک داشت که با قد بلند او جالب می شد و پیراهنش هم با روسری باریک بلند دختر گونه ای صورتی می زد. پسر چیزی به دختر گفت و او شتابان بلند شد و درحالیکه می خندید خم و راست می شد. حرکات او توازنی داشت که فضای اطراف خود را در چنگ می آورد. صدای خنده هایشان، حتی از شیشه اتوبوس هم عبور می کرد. حالا دیگر نگاه من، فقط به همین سو بود تا اینکه صدای کمک راننده، مرا متوجه خود ساخت. خطاب به مسافران از تأخیر اتوبوس می گفت. کم کم صدای او در گوش من کمرنگ شد و سرم به سمت پنجره برگشت. نمی دانستم که چشمانم چه هدفی را دنبال می کنند. تازه روی نیمکت متوجه مردی شده بودم که سرش را به بالای نیمکت تکیه داده و صورتش سمت پسر و دختر خم بود. چشمانش بسته ولی گویی جایی را نگاه می کرد. پسر دست خود را از شانه دختر برداشت و در کیفش برد. کتابی به دختر داد که من باید این ترم، پاسش می کردم. همین جوری که صندلی خود را کمی خم می کردم، مسافر کناری ام را که تازه اومده بود دیدم که به من خیره شده بود. چشمان درشتی داشت که رنگ صورتی در آن شناور بود. مردی لاغر با چهره ای فرو رفته. به تدریج سرش را برگرداند، در دستش پاره ای از روزنامه بود که بالای آن تیتر "فالنامه" را می دیدم. به دقت آن را می خواند و در حین خواندن، گونه هایش بالا و پایین می شدند. نیشخندی زدم و رو برگرداندم. دستان فشرده دختر و پسر را می دیدم که دور می شدند و مرد، هنوز خوابیده بود. چشمانم را بستم و درحالیکه فکر می کردم، خواب تمام بدنم را فرا گرفت ...

هوا دیگه داشت تاریک می شد. آسمان بار دیگر، غروب خورشید را تجربه می کرد. رنگمایه های صورتی و خاکستری آسمان را پوشانده بود. با تکان اتوبوس، بیدار شدم. صدایی عجیب و منقطع آمد، عقب برگشتم .. پسری را دیدم که با موبایلش بازی می کرد. بی توجه به او، سرم را روی شانه دختر گذاشتم و به او گفتم: "نگران امتحان هستم." نگاه دختر، اطمینان آمیز بود. به آرامی با صدای منقطع گفت: "می دونم، من می آم با هم درس بخونیم." به آرامی دستم را به دستش، نزدیک کردم، حالا دیگر احساس می کردم واقعا او را دوست دارم. بار دیگر گفت: "می دونم." و سرش را روی سرم گذاشت.

مدت زیادی گذشته بود. اتوبوس متوقف شد. صدای ترمز دستی آن در گوشم پیچید. تمام چراغ های ماشین روشن شد. همه شروع به پیاده شدن کردند. مرد لاغر با چهره ی فرو رفته، درحالیکه کیف صورتی رنگ خود را در دست داشت، در انتهای راهرو بود. من دیگر تنها بودم. وقتی پیاده شدم، چشمان مرد لاغر را از دور دیدم... دست در دست دختر با کیف صورتی دور می شد. نگاهم را چرخاندم و سوار تاکسی شدم. به مقصد که رسیدم، هنگام حساب کردن پول، روزنامه ای را در جیبم پیدا کردم که بالای آن نوشته شده بود: "فالنامه"؛ حال دیگر امتحان فردا، به کلی از یادم رفته بود. 

 

 

Home

سايت شخصی ياغش